تبليغاتX
عشق من هرگز نمی میرد

عشق من هرگز نمی میرد

عشق من تولدت مبارک

x85bfv1pl4agm5w5h2m.gif

 

می خوام یه قصه ای بگم که اولش پر از غمه

آخرش خـــوب مـــیدونم مثله همیشــه ماتمــــه

می خوام دوباره جون بدم من به همه خاطره ها

غرق نگاه تو بشم غرق همه اشاره ها

قصه ی من رو هر کی بشنوه گریش میگیره

دلم داره از این همه صبرو صبوری میمیره

تو رفتی از کناره من خزون شدش بهاره من

تو رفتی از رفتن تو غصه شده نثاره من

جنون تو ثانیه هام تو رو ازم گرفت خدا

ازش دارم کلی گله کرده ما رو از هم جدا

صدام نمیدونم میاد تا در خونت تو بهشت

تقدیر بی تو بودن و همین خدا برام نوشت

اسیر اون نگاهتم همیشه بی قرارتم

همیشه از دست خدا تو حالت شکایتم

تو دست من تو پر زدی تو آسمونا سر زدی

رنگ همیشه قصه رو ، رو دله در به در زدی

عزیز نازنینه من همیشه بهترینه من

بعد تو اشک آه شد نماز وذکر و دینه من

فاصله شد بین نگام تا اون نگاه عاشقت

کاشکی بودم تو این دو روز من پیاده لایقت

منٍ شکسته ، هردمم با یاد تو جون میگیرم

از انتظارت هر دفعه رنگ زمستون میگیرم

همیشه انتظاره تو ،هک شده تویه قلبه من

حداقل یه شب بیا تو یه خواب یه سر به من بزن

هر لحظه تویه این خونه فکر تو ام عزیز دل

تو این محیط غم زده یه کشتی ام میونه گل

قبله ی من خاک تو ، ذکر تو رو لبه منه

مگه میشه که قلب من از عشق تو دل بکنه؟

یه روز میام کناره تو یه روز اگه خدا بگه

یه تخت واسم کنار بذار به دژبانا ندا بده

فرشته ها رو میکشم اگه بهت یه تو بگن

اگه به جایه من تو رو به آدمایه نو بدن

 

2y09gxtwjkdkef7h0ky.gif                                                                                                                      2y09gxtwjkdkef7h0ky.gif   

 

xp9eddihxna4u624wrh1.gif

m2yp6im17q7sqw2ubsu.gif

 

عزیزم تولدت مبارک

 

rv2ctg6ewdqveneylm1.gif

 

نظامم میدونم که دیگه نیستی تا برات جشن تولد بگیرم

اما میخوام واسه خودم تو رویای خودم برات یه جشن زیبا بگیرم

میخوام بگم عاشقتم همیشه چشم به راهتم

میخوام بگم دوستت دارم همیشه بی قرارتم

میخوام بگم واسه تولدت اشکامو هدیه میارم

 

5qojb19xxcdk08f05199.jpg

 تا زنده ام عاشقانه می پرستمت تولدت مبارک عشق من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 6:32 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

 

  آپلود عکس

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.

دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 12:41 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

        رفتی و آهسته گفتم بی خطر باشی مسافر

        دوست دارم با دعایم همسفر باشی مسافر

       باز هم  آن سوی شیشه بوی ساک و بار و باران

        دوست دارم یاد این چشمان تر باشی مسافر

     اشکهایم را برایت پست خواهم کرد روزی

      باید از احساس قلبم با خبر باشی مسافر

     بی تو من هم یک غریبم غربت آنجا نیست تنها

     می شود در عین ماندن در به در باشی مسافر

  باز می گردم به خانه با تو و با خاطراتت

  با منی حتی اگر هم در سفر باشی مسافر

  خاطراتت مانده باقی در اتاق و هال و سالن

   این زمانها دوست داری کور و کر باشی مسافر

 من به تو نزدیک نزدیکم به لطف خاطراتت

 با منی حتی اگر هم دورتر باشی مسافر

 یک نفر آهسته در زد امروز... ساعت ۱۰

 می دوم شاید تو حالا پشت در باشی مسافر

 

 yylf60ifj77w76d3bkjv.jpg

 غرض این بود که تکرار کنم غم ها را

 با غزل فاش کنم بیشترین کم ها را

 با غزل اشک بریزم بنویسم شادم

 و به تصویر کشم چهره آدم ها را

 غرض این بود که با گریه غزل وار شوم

 در خودم دم به دم از آینه تکرار شوم

 یا گدایی بکنم بر در هر خانه و یا

 تکه نانی بر سر سفره افطار شوم

 غرض این بود غزل باشد و صد خاطره

 تا بگویم غم عشق تو چه ها با من کرد

 ولی افسوس که این شعر به هم ریخته ام

 نه غزل شد نه رباعی نه دو بیتی و نه فرد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 12:35 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

باران که می بارد یاد تو می افتم

یاد همان روزی کز یاد تو رفتم

آن روز یادم هست آن آخرین دیدار

چه بی وفا بودم با آن دل بیمار

گفتم تو بیماری من هم پرستارت

چون شمع می سوزم در هر شب تارت

خندیدی و گفتی منشین به بالینم

گفتی رهایم کن کوشد به تسکینم

با التماس و اشک گفتم نرو جانم

تا آخرین لحظه پیش تو می مانم

اما تو رفتی و حالا پشیمانم

از این که جان دادی پیش دو چشمانم

لعنت به این اقبال نفرین بر این قسمت

از تو برایم ماند تنها همین اسمت (نظام)

بعد تو چشمانم پر سوز می بارد

انگار باران هم داغ تو را دارد

 

1c5d96j.jpg

آوای زیبای مرگ

تک درخت خسته صحرای مرگ

این منم در حسرت آوای مرگ

نا امیدی نیست در آب و گلم

لیک هستم تا ابد شیدای مرگ

خشک گشتم در هجوم لحضه ها

دارم اینک در سرم رویای مرگ

ای که آتش در دل من می زدی

در دلم یا جای تو یا جای مرگ

از زمانی که ز من دل کنده ای

رخ نموده بر من این سیمای مرگ

عاشقم , دلداده ام , دیوانه ام

در دلم شوریست از غوغای مرگ

مرگ هم زیباست آه ای زندگی

تا چه در یابیم از فحوای مرگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 1:38 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

از یادداشتهای یک زنده به گور دیوانه

 

نفسم پس می رود, از چشم هایم اشک می ریزد , دهانم بد مزه است ,

سرم گیج می خورد , قلبم گرفته تنم خسته , بدون اراده در رختخواب افتاده ام

ساعت ۱۱ روز ۵ شنبه... سقف اتاق را می نگرم اطاق را نگاه میکنم در آیینه نگاه میکنم

لاغر و تکیده شده ام اتاق درهم برهم است من تنها هستم

هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم می چرخد همه آن ها را میبینم

اما برای نوشتن  کوچک ترین احساست یا کوچک ترین خیال گذرنده ای باید سر تا سر

زندگی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست

خسته شده ام خوب بود می توانستم کاسه سر خود را باز کنم و همه این توده نرم

خاکستری پیج پیچ کله خودم را در آورده بیندازم دور , بیندازم جلوی سگ

هیچ کس نمی تواند پی ببرد , هیچ کس باور نخواهد کرد

به کس که دستش از همه جا کوتاه بشود  میگویند برو سرت را بگذار بمیر

اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند

مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم

چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند

تنها یک چیز است که مرا دلداری میدهد , خودکشی

این به من دلداری می دهد ! نه کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد

خودکشی با بعضی ها هست در خمیره و در سرشت آن هاست

نمی توانند از دستش بگریزند این سرنوشت است که فرمانروائی دارد

ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام

حالا دیگر نمی توانم از دستش بگریزم نمی توانم از خود فرار کنم

باری چه می شود کرد ؟ سرنوشت پر زورتر از من است

نمی توانم از سرنوشت خودم بگریزم افسار من به دست اوست

اوست که مرا به این سو و آن سو می کشاند

پستی , پستی زندگی که نه می توانند از دستش بگریزند نه می توانند فریاد بکشند

نه می توانند نبرد کنند , زندگی احمق

حالا دیگر نه زندگانی می کنم و نه خواب هستم

نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید من با مرگ آشنا و مانوس شده ام

یگانه دوست من است تنها چیزی است که از من دلجوئی می کند

قبرستان به یادم می آید  دیگر به مرده ها حسادت نمی ورزم

من هم از دنیای آن ها به شمار می آیم من هم با آن ها هستم

یک زنده به گور هستم

 

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب نظامم بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه نظامم بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا را جا گذاشتی

قانون جنگل زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو توی جنگل نمی تونستی بمونی

دل تو بردی با خود یه جای دیگه

اونجا که نظامم خدا برات لالایی میگه

می دونم می بینمت یک روز دوباره

توی دنیایی که دیگه آدمک نداره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 12:4 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

 

آنکه که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم

آنکه سوگند من و توبه ام بشکست کجاست؟

 

بازم منو تنهایی بازم منم و این همه بی کسی آخه تا کی تا کجا تا چه وقت باید بنویسم از بی کسی

از درد از غم از مصیبتی که سرم اومد از رنجی که کشیدم و میکشم از آهی که تو صدامه

از حسرتهایی که به دلم موند از آرزوهایی که نقش بر آب شد از عشقی که همه چیز و با رفتنش

برد.... رفت... احساس هم باهاش پر کشید...رفت شور و جوونی هم باهاش رفت..رفت.. روح و روان و

وجود و احساس و عشق و شور و زندگی رو هم با خودش برد حتی بر نگشت یه نیم نگاهی پشت

سرش بندازه یه نگاه کن ببینه این منه حقیرم که سوختم فنا شدم حتی برای دلخوشیم یه دست

هم بسوی من دراز نکرد ! آی عشق چه کردی با دل من

 

وفا دار توام

دلم را بازگردان بازگردان

همی جان سوختن بس بود

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم

همی دانم دلی پر درد دارم

کسی مانند من تنها نماند

به راه زندگانی وا نماند

خدا را در قفای کاروان ها

غریبی در بیابان جا نماند

لب خشکم ببین چشم ترم را

بیا از باده پر کن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد

رسید آن دم که بگشایی پرم را

 

من هر چه دارم و هر چه میگویم همه از وجود نظاممه من درد عشقی کشیدم که کس نداند

سوختم ذره ذره آب شدم عشقم به فریادم نرسید خدایا این چه دردی بود که به جون من انداختی؟

هنوز داغم ؟ یا سردم ؟ نمیدونم ولی به نبودنت عادت کردم گل من باور کردم که تنهام گذاشتی

دیگه مثل روزای اول جداییمون اونجورا نیستم که با هیچ چیز نشه آرومم کرد دیگه یاد گرفتم خودم و

آروم کنم چون دیگه باور کردم دستای مهربون تو دیگه نیست که آرومم کنه ولی میگریم مثل همیشه

میگریم به این دنیا به این قانون جدایی که تو رو ازم گرفت آخ که چه ساده بودیم که فکر میکردیم خدا

عاشقا رو بهم می رسونه یادته چقدر دعا میکردیم ؟ تو حتی نماز خوندنم بلد نبودی ولی یاد گرفتی

نماز خوندی دعا کردی که خدا ما رو بهم برسونه...دیدی خدا چیکار کرد گل من ؟ خدا تو از من جدا کرد

وقتی رفتی من شکستم آآآآخ که هیچکس نفهمید یا نخواست بفهمه من چه عذابی کشیدم بعد از

نبود تو...جالا دارم کم کم باور میکنم که دیگه نیستی دیگه دستای مهربونت نیست که دستای سردمو

بگیره دیگه اون چشمای قشنگ پر از عشقت نیست که تو چشای همیشه غمگینم زل بزنه بگه غصه

نخور من عاشقتم من تا همیشه باهاتم دیگه اون لبای خوشگلت نیست اون صدای قشنگت نیست

که بگه غصه نخور فرشته کوچولوی پاک و معصومم من باهاتم غصه نخور عشق من خدا همراه ماست

غصه نخور عشق من هیچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه... دیدی خدا باهامون نبود؟ دیدی خودش

مارو از هم جدا کرد؟ دیدی چی آورد به سر عشقمون؟ دیدی مرگ مرا رو از هم جدا کرد...

آی خدا چرا جون منو از من نمگیری؟ چرا بهش رحم نکردی چطور تونستی خاک پوشش کنی

هنوزم میگریم نظامم برای تو که دیگه نبستی کنارم برای تو که چه زود پر کشیدی برای تو که خودت

اسطوره عشق بودی و پاکی میگریم که هنوزم نفس میکشم بدون تو میگریم به این دنیا که بی رحمه

 

به دریای غمت دل غوطه وربی

مرا داغ فراقت بر جگربی

به چشم قطره های اشک خونین

تو گویی لاله باغ نظربی

زبس مهر رخت عالم فروزه

جهان را دل به مهرت سینه سوزه

فلک را شیوه دایم این چنین بود

که هر جا چشم امیدی بدوزه

دل از دست غمت زیر و زبربی

دو چشمانم پر از خون جگر بی

هر آن یار عزیزش ناز وربی

دلش پر غصه جانش پر شرربی

جدا از رویت ای ماه دل افروز

نه رو از شو شناسم نه شو از روز

وصالت گر مرا گردد میسر

بود هر روز مو چو عید نوروز

بیا جانا که جانانم تویی تو

بیا یارا که سلطانم تویی تو

تو خود دونی که غیر از تو ندارم

بیا جانا که ایمانم تویی تو

     چرا غم ها نمیدانند که من غمگین ترین غمگین این شهرم    

     بیا نظامم با من باش که من تنهاترین تنهای این شهرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 4:37 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

دوست من بس کن

رنج هایت را دوست داشته باش همین رنج هاست که تو را آدم کرده

چقدر اشک هایت را دوست دارم

دانه های اشک به جای آنکه به زمین فرو روند به آسمان پر می کشند

تو با گریه کردن سبک می شوی

درست مثل پر کاه و با ریسمان اشک هایت به آسمان می روی

بلی و بلا با هم بود

یادت رفته؟ هی باید به یادت بیاورم؟

فرشته ها حوصله خدا را سر برده بودند

بیا روی مانیتور خلقت نگاه کن خط قلب فرشته ها صاف صاف است

آن ها در خوبی مرده اند

رنج ها به زندگی آدم ها ضربان می دهند

و هر آدم به وسعش درد هایی دارد

بی تابی ات را دوست داشته باش

چیزی که باعث می شود بالای سر هر فرشته یک علامت سوال درست شود

چون از درکش عاجز است

او چه می داند که شور دل شرح صدر به دنبال دارد

ما شاهکار آفرینشیم

با همین رنج هایمان

به این کوه های بلند سر به فلک کشیده خوب نگاه کن

آن ها از زیر بار امانت رنج  شانه خالی کردند

هر رنج آهی به دنبال دارد

و هر آه تو را از خاک نا امید می کند

باور کن خدای مای از خدای فرشته ها خیلی بزرگتر است

دوست من هر وقت دلت گرفت

بلند بگو

خدااااااااااااا

                                                                                     تقدیم به دوست داغ دیده ام S

 

ایستگاه جدایی!!!

 وقتی به من میخندیدی انگاری دنیا رو داشتم

روی فرش مهربونی بی صدا من پا می زاشتم

وقتی گریه می کردی تو غیر هم هیچی نداشتم

گیج می شدم نمی تونستم من خودم و به یاد بیارم

حالا که نیستی خونه تاره مثل شب بی ستاره

اگه تو بیایی دوباره توی خونه نور می باره

تو برام قصه می خوندی تا برم به شهر رویا

برم از حقیقت تلخ برسم به کذب دنیا

یه قطار کاغذی بود روی ریل بی صدایی

یه مسافرش تو بودی توی ایستگاه جدایی

بگو آیا نگرونی واسه این دفتر پاره

واسه این قلب شکسته که دیگه کسی نداره

منم میرم من چرا بمونم من دیگه بی تو غریبم

اگه من بمونم این جا آدم می دن فریبم

نظامم تو رسیدی به چه چیزی که یا من نمی رسیدی

تو غمام و جا گذاشتی و لی شادیامو چیدی

دریا رو به روی ساحل کوله بار من به دوشم

منم اون مسافری که غصه هامو می فروشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 7:44 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

برای او

بر دشت تشنه دل باریدی همچو باران

پیوند دادی ام با پاکی چشمه ساران

دل دست تو سپردم بی عذر و بی بهانه

مست از شمیم عطرت با یک بغل ترانه

همچون ستاره بودی در قصر های شیرین

چون خواب های رنگی از روزگار دیرین

یکبار پر گشودم تا مرزهای تازه

باور نموده بودم این عشق چاره سازه

ابروت قبله گاهم نازت نیاز من بود

دستان مهربانت مرهم به زخم تن بود

با قاصدک صمیمی همرازه لاله بودی

بر برگ های تشنه مانند ژاله بودی

احساس پاک چشمه در چشم تو روان بود

دنیای با تو بودن انگار بی زمان بود

باور نموده بودم ساده تر از همیشه

این روزگار شیرین هیچ گاه به سر نمی شه

یک صبح دم تو رفتی! با اندکی بهانه

از دست خود بنالم یا قسمت و زمانه

برگرد مهربانم حتی برای آنی

سوگند بر دو چشمت بی تو نمانده جانی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 2:47 PM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

isz4r9gfsd9mwkqc1if9.jpg

یادته گفتی و گفتم که چه تنگه قفسامون

توی این تنگی غربت چه میگیره نفسامون

تو می خواستی که رها شی من میخواستم که رها شم

تو می خواستی که فنا شی من می خواستم که نباشم

چه غریبونه نگاهت در و دیوار و نگاه کرد

انگاری تو آسمونا یه کسی نظامم تو رو صدا زد

تو نگاه تو رضایت با غروری عاشقونه

شوق پرواز توی چشمات پندی داد میری به خونه

گفتی آروم زیر گوشم زندگی یه حرف پوچه

چرا موندن و پوسیدن آخرش رفتن و کوچه

حرف هر دومون همین بود تو چه زیبا پر کشیدی

نظامم قفس و ساده شکستی چتر گل بر سر کشیدی

oxbu30ex24ze66ia8584.jpg  

من تموم غصه هام غصه دوری نظامم

اگه غمگین صدام اونم از غم دوری نظامم

من دیگه جز با صدای نظامم آروم نمی گیرم

آهسته و تنها غرق نظامم میمیرم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 11:41 AM  توسط عاشقی دل سوخته   | 

ktrir38b4se0twjxtha.jpg

غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق یه جوون میاد

میزاره گل های سرخ و شقایق

بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار

اشک می ریزه از دو چشمش مثه بارون

وقت دیدار زیر لب با گریه میگه مهربونم بی وفایی!

رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی

آخه من تو رو می خواستم...

اون نجیب خوب و پاک اون صدای مهربون

نه سکوت سرد خاک

تویی که نگاه پاکت مرحم زخم دلم بود

دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود

تو که ریشه کردی با من توی خاک بی قراری

تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری

پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی

تو عزیزترین اما یه رفیق نیمه راهی

داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من

رفتی و دیگه چه فایده ناله و ضجه و شیون من

تو سفر کردی به خورشید رفتی اون ور دقایق

منو جا گذاشتی اینجا با دلی خسته و عاشق

نمی خوام بی تو بمونم زندگی بی تو حرومه

تو که پیش من نباشی همه چیز برام تمومه

عاشق خسته و تنها سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگر گوشه ی عشق رو دادمش دست تو ای خاک

نزاری تنها بمونه همدم چشم سیاش باش

شونه کن موهاشو آروم شبا قصه گو براش باش

غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره

پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره

اون جوون داغ دیده با دلی شکسته از غم

بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد   

روش رو برگردوند و داد زد به خدا نظاااااااااااااامم نمیری از یاد

1g2z8og744xw22l0vvbd.jpg

روز وداعش لحظه مرگ من بود

فصل خزان زرد برگ من بود

گر چه شوم پر پر این عشق پاک

باز نظامم در قلب من است

حتی وقتی روم زیر خاک

عزیزم تو رو به حرمت عشقمون قسم منم با خودت ببر

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 12:23 PM  توسط عاشقی دل سوخته   |